دلتنگی کودکی
"دلــــم "برای سادگی های کودکی ام تنگ شده؛
برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ
برای شبهای زمستانی که وقتی سربر بالش خیال
میگذاشتم،
لحظه ای بی هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان
چشمهای بی گناهم
میکردم و تا صبح رویاهای سپید و آبی میدیدم.
"دلــــم "برای آرزوهای کودکی ام تنگ شده.
برای خواندن شعرها و کتابهای داستان یکی بود یکی
نبود!
"دلــــم "تنگ شده برای رها شدن در آغوش خواستنی پدر
و نوازشهای گرم مادر.
"دلـــم "تنگ شده برای قاصدکی که میگفتند خبر های خوب می آورد
"دلــــم "برای حس و حال ناب کودکی و آرزوهای بی ریایش تنگ شده.
برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ
برای شبهای زمستانی که وقتی سربر بالش خیال
میگذاشتم،
لحظه ای بی هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان
چشمهای بی گناهم
میکردم و تا صبح رویاهای سپید و آبی میدیدم.
"دلــــم "برای آرزوهای کودکی ام تنگ شده.
برای خواندن شعرها و کتابهای داستان یکی بود یکی
نبود!
"دلــــم "تنگ شده برای رها شدن در آغوش خواستنی پدر
و نوازشهای گرم مادر.
"دلـــم "تنگ شده برای قاصدکی که میگفتند خبر های خوب می آورد
"دلــــم "برای حس و حال ناب کودکی و آرزوهای بی ریایش تنگ شده.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 22:56 توسط ***ضیایی***
|