کجایی؟
توکجایی سهراب؟
آب راگل کردند،چشم ها را بستند
وچه بادل کردند
زخم ها بر دل عاشق کردند،
خون به چشمان شقایق کردند،
که همین نزدیکی عشق را دار زدند،
همه جا سایه ی دیوار زدند...
وای سهراب دلم راکشتند

توکجایی سهراب؟
آب راگل کردند،چشم ها را بستند
وچه بادل کردند
زخم ها بر دل عاشق کردند،
خون به چشمان شقایق کردند،
که همین نزدیکی عشق را دار زدند،
همه جا سایه ی دیوار زدند...
وای سهراب دلم راکشتند

که چرا عشق به انسان نرسیده است؟
چرا آب به گلدان نرسیده است؟
چرا لحظه باران نرسیده است؟
وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
به ایمان نرسیده است وغم عشق به پایان نرسیده است
بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد
که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
دل عشق ترک خورد
گل زخم نمک خورد.............

مترسک ناز میکنند
کلاغ ها فریاد میزنند
و من سکوت میکنم
این مزرعه ی زندگی من است

چندتادوبیتی تقدیم دوستان عزیزمیکنم امیدوارم خوشتون بیاد:
۱)امان نامه ازعشق امضاء شدامشب،
که دیگرسخن ازجدائی نباشد.
ولی بعدامضاء فقط گفت:
که این رفتنم بی وفائی نباشد. . .
۲)سفره ی دل پیش هرکس بازکردن مشکل است .
گفتن سرّ درون ورازدل هم فاش کردن مشکل است .
باهمه دلخواهیت ازاین زمانه آخرش .
زندگی کردن به میل خویش یک نوع مشکل است .
۳)زندگی قماربازی های ماست.
زندگی هرلحظه اش ازآن ماست.
ما به تقدیرخداتن داده ایم.
روزگارش تلخی احوال ماست .
۴)کوچه های خاطرات رنگ سیاهی راگرفت .
لحظه هایش،لحظه تلخ جدائی راگرفت .
قلب من دلتنگ تر،ازقبل شد.
بازهم اشک غمت ازچشم باریدن گرفت . . .
۵)خدایا . . .
مناجاتم شب وروزی ندارد.
برای حال من سودی ندارد .
اگرگفتم که دستگیری نمائی .
به جان ِ مادرم راهی ندارد . . .
۶)هوای توچه سخت میرود به دل .
نفس گرفته میشود،ازاین سوارکوی دل .
بروبه لحظه هابگو،گذرکند زراه عشق . ..
اسب سفید عشق من،رَم کرده است بروی دل . . .
خرده نمیگرم به تو . . .
چون بیشترازاین نمیتوانی بیندیشی.
وتنهادغدغه ذهنت نان کودکت است که پیدایش کنی.
تاشب ازفرط گرسنگی رشته خواب توراپاره نکند . . .
(درک ت میکنم)

حافظ
اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی
اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل مارا
به خال هندویش بخشم سرودست و تن و پا را
هر ان کس چیز میبخشد ز مال خویش میبخشد
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند وبخارا را
شهریار
اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر ان کس چیز میبخشد بسان مرد میبخشد
نه چون صائب که میبخشد سرودست و تن وپارا
سر ودست و تن وپارا به خاک گور میبخشند
نه بر ان ترک شیرازی که برده جمله دلهارا
یک شاعر مدرن
اگر ان ترک شیرازی بدست ارد دل مارا
خوشا برحال خوشبختش..به دست اورد دنیا را
نه جان وروح میبخشم..نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟!چه معنی دارد این کارا؟!
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلا
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی..نه صائب دست وپاها را
فقط میخواستند اینها بگیرند وقت ماهارا!!!!!!!!!
ازکسانیکه از من مـتنفرند سپاسگزارم، آنها مرا قویتر میکنند، از کسانیکه مرا
دوسـت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر میکنند. ازکسانیکه مرا ترک میکنند
متشکرم،آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست . از
کسانیکه با من میمانند سپاسگزارم، آنان به من معنای دوست واقعی را
نشان میدهند
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد
پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید
نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد
اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.
|
رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز عکس روی تو در این آیینه پیداست هنوز هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز گر چه امروز من آیینه ی فردای منست دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز |

می سرایم با صدایی سوخته
همنوای ناله های سوخته
از غم ویرانی آیینه ها
از زبان خیمه های سوخته
از لب خشکیده طفلی که ماند
جای چنگش بر عبای سوخته
گوش عالم پر شد از فریاد غم
از صدای لای لای سوخته
می فشاند دختری با هر چه عشق
روی بابا بوسه های سوخته
گیسوان خواهری پر می شود
روی رد جای پای سوخته
بر زمین افتاده مشکی تشنه کام
آنطرف از شانه های سوخته
صورت خورشید هم گل می کند
ناگهان بر نیزه های سوخته
می شود آغاز صدها فصل عشق
باز از این کربلای سوخته