«ای سید مظلومان،داد از غم سقایی


افتاد ز كف پرچم،وقت است كه باز آیی»


سقای لب عطشانم،شرمنده ی طفلانم


پاره شده این مشگم،بر دیده روان اَشکم


ازمركبم افتادم،آمد به برم زهرا


فرمودبیا عباس،واكرد دو دستش را


آن بانوی وارسته،دیدم كه شده خسته


گفتم به فدایت من،پهلوی تو بشكسته


تو مادر اربابم،فرزند تو مولایم


عیب است مرا مادر،آغوش شما آیم


فرمود بیا عباس،غمگین مشو دلبندم


والله كه فرقی نیست،بین تو و فرزندم


ای سید مظلومان...


هرچند ندارم دست زیر قدمت سر هست


فخرم بوداین دارم مانندتو آقایی