روزگار خسته ام ......
"کاش
باز معلمی بود و انشایی میخواست
روزگار خود را چگونه میگذرانید
تا چند خط برایش دردودل می کردم…"

خاطرات نوشت1:نمی دونم چی شد...خودمم باورم نمیشه...
من...غرق در تمام وابستگی ها و روزمرگی هام...
طواف به دور خانه ی تو...
چیزی فراتر از آرزوست....
در ذهن گنگ من نمی گنجد این رویایی که هدیه ام دادی...
هنوز هم وقتی به آن خواب سحرگاهی می اندیشم باور نمی کنم که به راستی این من بودم...
با حالتی مسخ شده...گرد خانه ی تو می گشتم...
و اطرافیانم همچنان در خود و زندگیه زمینیه خویش غرق بودند...
کاش این رویا مرا از جنس دگر سازد...
کاش لایق دار شوم...
کاش "دل"دار شوم...
خدایا...
میان این هـــــــمــــــــه بی حوصلگی و بهت و سردگمی،این رویا سهم شیرینی بود از رحمت بی کرانت...
خاطرات نوشت2:باید با خودم هر روز و روزی چند بار تکرار کنم این جمله را تا در عمق وجودم رخنه کند:
"ما به دنیا اومدیم که با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم...
نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم!!...."