روزگار غریبی است...

دهقان فداکار پیر شده ، چوپان دروغگو عزیز شده ، شنگول و

منگول گرگ شدن ، کوکب حوصله مهمون رو نداره ، کبری

تصمیم گرفته که دماغش رو عمل کنه ، روباه و کلاغ

دستشون تو یه کاسست حسنک گوسفند هایش رو فروخته

و تو یک شرکت آبدارچی شده ، آرش کمانگیر معتاد شده،

شیرین خسرو و فرهاد رو پیچونده با دوست پسرش

میره اسکی ، رستم اسبش رو فروخته وموتورخریده

وبا اسفندیار میرن کیف قاپی ...


واقعا چه بر سر ایران و ایرانی آمده؟!